مادر بزرگ نازنینم از دست رفت
درست در روز ۵ بهمن که مصادف بود با ششمین سالگرد فوت همسرش.
خیلی دل سوخته ام چون هفته پیش بهم گفته بود تعطیلات بهمن بیا شیراز ببینمت وگرنه دیگه نمی بینمت! و ندیدیمش و رفت
به خاطر شرایط خاص من بی خبر گذاشتنم تا بعد از تدفین، که نرم و خیلی دلم سوخته
به خاطر فریدخت نمی تونم خیلی گریه کنم. اومدم اینجا بنویسم بلکه یه کمی آروم بشم.
مامان بزرگ گلم. دلم خیلی تنگت می شه. کاش ١٠-١۵ روز صبر می کردی و حسرت به دلم نمی ذاشتی...
سلام
دختر گل من دیروز با یاد گرفتن حرف "خ" خواندن و نوشتن اسم و فامیل خودش رو یاد گرفته و قراره که برای تشکر از معلمش امروز بریم کادو بخریم.
ماه پیش هم با دادن امتحان فاینال و گرفتن رتبه E(عالی) فونیکس رو تموم کرد و الان ترم GAP1 رو می خونه.
خیلی به خواندن و نوشتن علاقه منده و با همین سواد نصفه نیمه اش می خواد همه چیز رو بخونه! حتی متون تخصصی مثلا در زمینه اقتصاد رو! وقتی هم به لغتی می رسه که نمی تونه بخونه یا معنی اش رو نمی دونه خیلی دلخور می شه.
دیروز صبح که می بردمش مدرسه تو ماشین اجازه گرفت که دستکش های چرم من رو دستش کنه. می گم مگه خودت دستکش نداری؟ می گه چرا!ولی چرم نیست. (دختر هووی مادره دیگه!) وقتی بهش نگاه کردم از بی تناسبی دست های دستکش پوشش با صورت و اندام ظریفش خنده ام گرفت. و بعدش به این فکر کردم که یه روزی قراره انقدر بزرگ بشه که دستهاش همین اندازه ای باشه!
کلاس فلوتش هم هفته بعد تموم می شه و بعدش قراره ساز تخصصی انتخاب کنه. به دف و تنبک خیلی علاقه منده ولی ازش خواستیم ساز دیگه ای رو یاد بگیره و سازهای کوبه ای رو بذاره برای بعد که بزرگتر شد و دستهاش قدرت بیشتری داشت. هنوز تصمیم قطعی نگرفته ولی فکر کنم سنتور رو انتخاب کنه.
حکایت:
فریدخت (متفکر): مامان three بر عکس که روی سرش یه نقطه داشته باشه چی می شه؟
من(متعجب): می شه "غ"
فریدخت(ذوق زده): پس اینجا نوشته شده: "دوغ چوپان"
تا بعد
سلام
٧ سال پیش درست همین زمان معجزه ای تو زندگی ما رخ داد!
معجزه کوچک من، نازنین دختر ٧ ساله ام، الان به آرامی و با لبخند دل انگیزی در کنار من روی تخت ما انقدر غرق خواب شیرینه که هزار بار بوسیدنش هم بیدارش نمی کنه.
دلبندم! انقدر دوستت دارم که قادر به بیان احساسم نیستم! برایت می نگارم تا هر زمان که به این نوشته ها بازگشتی بدانی که بی شک عزیزترین موجود زندگی ام بوده ای.
فریدخت عزیزم، دختر نارنینم
تولدت مبارک!
همیشه دوستت خواهم داشت.
تا بعد 
سلام
برای خواهر کوچولوی فریدختم وبلاگ ساختم.
فعلا با نظر فریدخت اسمش رو ماه دخت گذاشتم.
البته ممکنه بعدا تصمیمون عوض بشه.
اینم آدرسش:
maahdokht.persianblog.ir
تا بعد
سلام
خبر جدید:
نی نی مون دختره.
ازون مهم تر اینکه سالمه
تا بعد
سلام
تند تند فقط می نویسم که یعنی ما هستیم...همه مون
یه سفر کوچولو رفته بودیم کیش. جاتون خالی... هوا خیلی عالی بود...
تو شرایطی که تلویزیون برف اصفهان رو نشون می داد ما اونجا تو آب شنا می کردیم. باور کردنی نبود.
برای کوچولوی تازه یه کمی درگیر آزمون های غربال گری هستم که به دلیل اینکه سنم 35 ساله توصیه شدم بهش. اذیت کننده و وقت گیرن همه شون! امیدوارم نتیجه اش راضی کننده باشه.
جنسیت رو هنوز نمی دونیم و هیچ حسی هم بهش ندارم! عجیبه! برا همین فعلا قصد ندارم براش وبلاگ بنویسم.
فریدخت امروز آزمون املای ثلث داره و خیلی استرس داشت صبح... با اینکه حسابی 4 روز تعطیل رو کار کرده بود و همه رو خوب بلد بود!
فعلا همین ها.
تا بعد 
سلام
آقای پدر سفر افغانستان رفتن باز.
لطفا برای اطلاع از جزئیات سفر ایشان به دو پیام درج شده در پست قبلی توسط ایشان توجه فرمائید.
حرف زیاد دارم ولی فرصت ندارم بیام بنویسم.
التماس دعا.
تا بعد 
سلام 
فریدخت حالا می دونه که یه کوچولو تو راه داریم. از شنیدنش چنان شوکه شده که نمی دونیم خوشحال شده یا نه! ساعت ها با چشم های بهت زده سئوالاتی که ذهنش رو مشغول کرده بود می پرسید.
- الان کجاست؟
- خواهره یا برادر؟
- اندازه اش چقدریه؟
-من رو دوست داره؟
- می تونم صداش رو بشنوم؟
نهایتا هم انگار که واقعا باورش نشده! کم سراغش رو می گیره و حرفش رو نمی زنه.
نه ابراز شادی می کنه و نه ناراحتی! انگار که هنوز از شوک در نیومده.
دیشب نصفه های شب از خواب بیدار شده که باز نگرانی هاش رو بپرسه.
- مامان اگه زشت باشه چی؟
- اگه بی تربیت باشه چطور؟
- اگه پسر باشه؟
(از مامان همه پسر گل های خوشگل و مامانی عذر می خوام ولی گویا برای دختر من این سه صفت مترادف هستند!
)
و من باز بهش اطمینان دادم که هر چی باشه عزیز دلمونه و ما حتما دوستش خواهیم داشت و چون الگوش فریدخت خواهد بود نمی تونه که بد یا بی تربیت باشه.
وانمود می کنه که قانع شده و می خوابه ولی می دونم که فردا باز همه این سئوالات تو ذهن کوچک و نگرانش بازسازی می شه.
پ ن 1 - جشن بانوان وبلاگ نویس بودیم 5شنبه گذشته. خیلی خوب بود و خیلی از عزیزان وبلاگی رو دیدیم. گزارش جامعش رو می نویسم بعدا.
پ ن ٢ - دختر کوچولوی زرنگم باز تو کلاس زبان با نمره کامل شاگرد اول شده و امروز ترم آخر فونیکس رو شروع می کنه.
بعنوان جایزه یه عروسک خوشگل بغل کردنی نوزاد گرفته که اسمش رو ارغوان گذاشته و این روزها مشغولش کرده.
تا بعد 
سلام
عضو جدیدی در خانواده ما در حال تکوین است.
موجودی که حضورش در ابتدای امر نه خواست من و آقای پدر که تنها خواست فریدخت بود.
فریدخت هنوز نمی دونه...داریم کم کم ذهنش را آماده گفتن نهایی می کنیم. ولی دل تو دلش نیست چون حدس می زنه که بالاخره ما رو قانع کرده.
دخترک نازنینم سخت مریض شده. از اول مهر همش یه کم آبریزش بینی داشته و نتونستیم واکسن آنفلوآنزا بزنیم براش! الان هم که حسابی تب داره و سرفه می کنه و دو روز مدرسه نرفته.
فریدخت ما دو دسته آرزو داشته همیشه. دسته اول آرزو ها دست نیافتنی مثل داشتن بال برای پرواز، زندگی تو آسمون، و سر دسته اش خدا بودن! دسته دوم آرزو های دست یافتنی تر مثل پولدار شدن، خوب نوشتن مشق ها، گرفتن هزار تا بیست و سر دسته این گروه داشتن 5 تا خواهره که بعد از مدت ها به یکی اش یا حتی یه برادر رضایت داده.
دختر کوچولوی ما داره به یکی از آرزوهای مهمش می رسه
تا بعد
سلام
فریدخت معتقده که 2 عدد مهم و مقدسیه. دلیلی که برای حرفش می آره رو نمی شه به سادگی رد کرد. می گه خدا به ما دو تا چشم داده و دو تا لب و دو تا گوش و دو تا پا و دو تا دست و ... پس دو مهمترینه...
دیشب فریدخت نوبت دندانپزشکی داشت و با هم رفتیم و بکی از دندانهاش رو پر کرد.
آقای دکتر خیلی مهربون براش همه وسایلی که استفاده می کرد و نحوه عملشون رو توضیح داد و فریدخت خیلی خوب همکاری کرد.
وقتی می اومدیم بیرون دکتر یه جایزه بهش داد و خواست که من هم براش یه جایزه در نظر بگیرم، چون خیلی خوب بوده.
وقتی بر می گشتیم ازش پرسیدم که دوست داره دندانپزشک بشه؟ جواب طبق معمول دندان شکن بود.
گفت(عین حرفهاشه): نه! چه کاریه؟ کثافت کاری! تو دهن این و اون... ضمنا مگه من یچه گدا هستم که کار کنم و یه دونه یه دونه از مردم پول بگیرم! خوب مثل آدم می رم شرکت و حقوق می گیرم!
تا بعد