محبوب ترین وبلاگ ها

نام من ((فریدخت)) است

من شیرین فروتن هستم. اینجا بزرگ شدن دخترم ((فریدخت)) را ثبت می کنم تا هم خودم فراموش نکنم و هم بعدها خودش بتواند بخواند و بداند.

کارنامه
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

سلام

من کارنامه ی ترم اولم رو گرفتم و همه ی درس هام رو بالاترین امتیاز (خیلی خوب) رو گرفتم. مژه

روز 9 اسفند هم قراره مدرسه برامون جشن تکلیف بگیره.تشویق

بای بای


 
comment نظرات ()
 
تولد 9 سالگی
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

تولدت مبارک عزیز.

 سلامتی و بهروزی تو آرزوی ماست.

                                                 مامان و بابا و ماه آفرید

راستی فریدخت از ما یه پرنده ی زیبا و خوش صدا هدیه گرفته. یه سهره که اسمش رو گذاشته "ثنا"


 
comment نظرات ()
 
سنتوری
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
 

سلاملبخند

من مامان فریدختم. اومدم اینجا بنویسم که فریدخت آهنگ ای ایران رو کامل یاد گرفته و می زنه  و این موفقیتش برای من خیلی ارزشمنده.

با همون استادقبلیش (آقای نجفی مهربان) در مکان جدیدش کار می کنه و پیشرفتش خیلی خوبه. 

راستی برای دوستان جدیدی که سئوال کرده بودن بگم که فریدخت نازم کلاس سومه و آخر دی ماه 9 سالگی رو به پایان می رسونه. 

تا بعدبای بای


 
comment نظرات ()
 
آن اتفاق سخت!
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

سلام. اتفاق از این قرار بود:

عصر روز جمعه 27 خرداد ماه با ماشینمون که یه سمند lx آبی رنگه از سفر شمال بر می گشتیم. راننده بابا امیر بود و مامانی الهی جلو نشسته بود کنارش. مامان و من و ماه آفرید هم عقب بودیم و ماه آفرید تو بغل مامان خواب بود.

تازه از جاده سنگر وارد اتوبان رشت به رودبار شده بودیم که یک ماشین تاکسی پیکان سبز رنگ که مسافر هم داشت با گرفتن سبقت خطرناک از راست جلوی ما که در خط سرعت اتوبان میرفتیم پیچید و باعث شد پدرم برای جلوگیری از خوردن به  ریل گارد ترمز کند! به همین جهت پدرم با بلند کردن دستش و گفتن یک اوهوی به او اعتراض کرد! راننده ی تاکسی که یک جوان 24 ساله بود تا رستم آباد همراه ما آمد و آنجا مسافرینش را پیاده کرده و یک نفر دیگر را سوار کرده و نزدیک رودبار دوباره جلوی ما پیچید و ما را در خط سرعت اتوبان متوقف کرد. بعد دو جوان یکی با چوب و دیگری با قمه یا چاقو پیاده شدند و به سمت ماشین ما اآمده و شروع به فحش دادن کردند و مدام به پدر می گفتند که پیاده شود. پدر کاملا خونسردو عاقلانه رفتار کرد و حتی حرفی نزد. اون ها هم وقتی دیدند نمی تونن پدر رو بزنن شروع به زدن ماشین کردند. این در حالی بود که در اون روز جاده خیلی شلوغ بود و همه ایستاده و این صحنه رو تماشا می کردند. من و مامان و مامانی هم تمام مدت جیغ می زدیم و کمک می خواستیم! اونا بعد از شکستن شیشه و تخریب ماشین سریع سوار شده و فرار کردند. ما هم تا بعد از پل رودبار و جلوی پلیس تعقیبشان کردیم. هم ما و هم ماشین های دیگر که با ما آمده بودند به پلیس اطلاع دادیم. آنها هم پیچیدند و یه سمت رشت فرار کردند. جالب اینجاست که کمی جلوتر ماشین پلیس ایستاد و با گفتن اینکه حوزه شون تا همون جاست و نمی تونن جلوتر برن به راحتی اجازه دادکه فرار کنن و برن! بعد هم گفت اگر شماره شون رو دارید می تونین برین کلانتری رودبار و شکایت کنید! همین!

البته من چون همیار پلیس هستم همون اولین بار شماره ی ماشین رو تو دفتر یادداشت کرده بودم و همه بهم آفرین گفتن! 

به ما خیلی سخت گذشت! مثل یه کابوس بود یا مثل یه فیلم ترسناک! حال همه مون تا چند روز بد بود و من هنوز هم شب ها کابوسش رو می بینم!

 با این همه مامانم همه اش می گه خدا رو خیلی شکر کنیم که پدر آسیبی نخورده و کسی طوریش نشده... ماشین فدای سرتون!

خلاصه که خاطره ی خیلی بدی بود. امیدوارم دیگه برای هیچ کس پیش نیاد هرگز!

 پ.ن: شکایت مان به جایی نرسید! از بس رفتیم تا رودبار و برگشتیم خسته شدیم و به خاطر صاحب تاکسی که پدر ضارب بود و خیلی التماس می کرد رضایت دادیم و قضیه تمام شد و رفت! 


 
comment نظرات ()
 
یک اتفاق سخت!
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

روز جمعه گذشته در راه بازگشت از شمال حادثه ای وحشتناک و باورنکردنی برای ما افتاد.

برایتان خواهم نوشت! به زودی!


 
comment نظرات ()
 
جشنواره ی غذا
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

سلاملبخند

مدرسه جشنواره گذاشت، ما هم ترکاندیم!از خود راضی

از صبح روز دوستی  اقوام ایرانی داشتیم و خوش گذراندیم. اگرچه از بدشانسی باران آمد.

برای جشنواره غذا ما غرفه استان گیلان را درست کردیم هر سه تا (من و مامان و ماه آفرید) لباس محلی پوشیدیم و با وسایل محلی مثل حصیر و چادرشب و کوزه و قابلمه گلی میزمان را پر کردیم. موسیقی گیلان هم گذاشتیم.

منوی غذا این بود:

میرزا قاسمی (در گمج-قابلمه گلی)

دسر سیب و آلوچه

کلوچه سنتی گیلان

آجیل محلی (بادام زمینی و سویا)

قیمت ها 200 تومن و 100 تومن بود و ما 7000 تومن فروش کردیم.  غروب هم با پول فروش امروز یک رولز رویس چوبی برای بابا کادو خریدیم.

تا بعدبای بای

 


 
comment نظرات ()
 
سفر به شام.... شهر تاریخی و زیبا
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

دمشق پایتخت سوریه برخلاف انتظار، شهری بسیار زیبا و دیدنی است.

من از این سفر خیلی لذت بردم. 

 


 
comment نظرات ()
 
دوچرخه
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
 

سلاملبخند

امروز تولد مامان شیرین بود و به همین مناسبت بابا یک دوچرخه ی توپ برای من و یک گوشی موبایل توپ هم برای خودش خرید! (البته برای اینکه مامان خیلی هم دلش نسوزه یک جلد کتاب هم برای اون کبدو خریدیم! چشمک)

دوچرخه ام خیلی خوشگله ولی دنده ایه و من هنوز بلد نیستم راهش ببرم. قراره تو تعطیلات نوروز تمرین کنم و یاد بگیرم.شیطان

تا بعدبای بای


 
comment نظرات ()
 
سفر به جزیره (نا)شناخته!
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
 

سلام لبخند

سفر به کیش.... جزیره ی زیبای رویاهایمان...

باز تهران آلوده و سرمایش را پشت سر گذاشتیم و در چشم به هم زدنی رسیدیم به کیش... پاکیزه و بهاری!

زندگی در این جزیره همیشه آرزوی من و مامانم بوه و هست!

مامان می گه حاضره برای زندگی تو کیش از کارش هم بگذره اگه امکانات فراهم باشه!

تا بعدبای بای

 

 


 
comment نظرات ()
 
محل کار پدر
نویسنده : شیرین فروتن - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
 

سلام

امروز من پیش پدرم در سرکارش هستم.

خیلی به من خوش می گذرد.

من دارم تمرین علومم را انجام می دهم.

من و خانواده ام ممکن است امروز به مسافرت برویم.

خدا حافظ.


 
comment نظرات ()